داستان هایی از هفت پیکر
روز سه شنبه
- دختر سه شنبه نسرین نوش دخت سقلاب شاه در گنبد سرخ -
در سرزمین روس، پادشاهی بود صاحب دختــری زیبا و هنرمند و دارای دانش. رو و موی زیبا و بلندقامت و از هر علمی صاحب بهره ای. امّا گریزان از ازدواج.
هرکسی به روشی می خواست به او برسد، کسی با زر و دیگری با زور. پدرش از هین ماجرا خسته و دل تنگ بود. دختر از پدر اجازه ی رفتن به کوه برای رهاشدن از دیگران خواست. پدرش با وجود سختی، اجازه داد و دخترش راهیِ کوهستان شد.
در آن جا برای او قلعه ای استوار ساختند و او در آن نشست تا که دستِ هرکس به وی نیازد. آشنایی و آگاهی او از دانش- های گوناگون، مثل: نجوم و طبّ و نقّاشی و جادو ... کار را بر او ساده تر می ساخت. ازین پس نامش را بانویحصاری گذاشتند.
بر در دژ طلسمی کرد که راه را بر همگان بست و کس را توان نبود که از آن بِرَست، مگر...
آن دختر تصویر خودش را کشید و نوشت که چهار شرط برای ازدواج دارد، اگر کسی آن ها را داشته باشد، به همسری او در خواهدآمد:
اوّل: نیک نام و نیکوکار باشد. دوم: از این طلسم بگذرد. سوم: از در و راه زمین داخل قلعه شود نه از آسمان و آخر آنکه، پس از همه ی این ها با او نزد پدرم خواهیم رفت و از او پرسش هایی-چهار تا- می پرسم، اگر بلد بود، زن او می شوم.
تصویر و نوشته را به خادمش داد و گفت: «ببر این را و بر در کاخ نصب کن». نوکر آن کار را انجام داد.
عدّه ی زیادی با دیدن آن شکل و شرط، سر در این راه گذاشته و سرشان را در آن گذاشتد(مردند). هرکه می مُرد، کلّه اش را به شهر آورده و در جایی می گذاشتند... . تا آن که تعداد آن ها بسیار زیاد شد.
گذشت تا این که چشم شاهزاده ای –پسر- بر آن نقش و نوشته و آن همه سرِ از دست رفته افتاد. از پس هوس و خــردش برنیامد، چون که هریک حکمی می کردند جدای از هم.
با خود گفت: «زور و خرد را در این راه راهی نیست، باید از سحر استفاده کنم. مدّت ها اندیشید و کسی را از آن آگاه نــکرد. سرانجام نزد مردی ساحر در غاری رفت که به او کمک کند. او هم طلسمی به پسر داد و شاهزاده برگشت».
جوان لباسِ راه بر تن کرد، آن را به شعار خون خواهی از رفتگان در این راه، سرخ رنگ (خونین) کرد و به مردم هم همین را گفت. چون مردم از نیّت او آگاه شدند، بر او سلام و درود و برایش دعا می کردند. عازم راه دراز و پر نشیب و فراز عشق شد و بر طلسم (تله) ها پیروزشد از در وارد قلعه. دختر که او را دید به خادمش گفت: «به او بگو که: برگرد و دو روز دیــگر به کاخ پدرم بازآ تـا از تو چهار سوال بپرسم، اگر از پس پاسخ ها برآمدی، همسرت می شوم».
پسر برگشت و با مردم به شادی پرداخت و آن نقّاشی را هم برداشت و سرها را دفن کردند. با توجّه به این که آن پسـر، از چهار شرط، سه شرط را انجام داده بود، مردم گفتند: «اگر دختر از این کار روی بتابد، کار شاه را تمام می کنیم که ما در ایـــن مسیر، زخم ها دیده ایم».
... دختر با کجاوه و ناز برگشت و داستان را برای پدرش بازگفت. شاه گفت: «که انسان خردمند یک شرط می گذارد نـه...».
قرار بر این شد که بامدادِ روزِ بعد، دختر در حضور پدر و در چادر، از پسر سوالاتی بپرسد.
روزِ موعود فرارسید و پس از پذیرایی، هریک در جای خود قرارگرفتند؛ پدر بر تخت و در صدر و دختر در ستر و پسر هـم در گوشه ای ماند. آزمون آغازشد...
بارِ اوّل، بانوی حصاری به خدمتکارش دو لولوی کوچک داد تا آن را نزد مرد مهمان برد...
مرد بر آن دو، سه لولو افزود و برگرداند. سپس دختر مقداری شکر برآن افزود و نزد مرد فرستاد و او هم مقداری شیر طلبید و همه را در آن ریخت و خادم به دختر شاه برگرداندش. دختر، شیر را خورد و باقی مانده را وزن کرد و دید درست به اندازه ی اوّل است و سپس دختر گوشواره اش و در جواب هم پسر مقداری جواهر به او داد. در حالی که هـر دو هم وزن و هم ارزش بودند و در پایان هم نسرین دو مروارید کبود و در جواب هم پسر دو مروارید کبود فرستاد.
دختر با توجّه به دانایی پسر و پاسخ گویی درست به خواسته هایش، به پدر خشنودیش به ازدواج را گفت. پدرش خوشحـال
شد و دلیل آن کارها را پرسید. دخترش گفت: «دو مروارید اوّل، نشان از این بود که دو روز گذشت و سه تایی که پسر بــر آن افزود، گفت که: ((اگر پنج روز هم بگذرد می مانم)). شکر را برآن افزودم که نشانه ی هوا و هوس و شهوتست، پسر بر آن شـیر ریخت که: این ها کوتاهند و آن اوّلی و اصلی _عشق_ پایدارتر و گوشواره و سنگ قیمتی هم نشان عشق و محبّت بود...».
پس عقد و عهد بستند و همسر همدگر شدند... .
***
بهرام از این داستان آرام شد و در خواب رفت... .
*********
چهار شنبه
نشستن بهرام در روز چهارشنبه ودر گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم به نام آذریون
روز چهارشنبه، شاه گشتی در حیاط و بر بام کاخش زد. شباهنگام از بانوی داستان خوان خواست داستانی بگوید. بانو پس از به جا آورن آداب خدمت، گفت:
«مردی در مصر زندگی می کرد که ماهان نام داشت. خوب زیبا رو بود و دوستان زیادی داشت که هریک به روشی با او دوستی می کردند و او را به مهمانی هایشان فرامی خواندند.
روزی یک فرد آزاده او را به مهمانی در باغش دعوت کرد. روز را تا شـب خوش گذراندند و در شب نیز دل از باغ نکندند و آن جا ماندند. ماهان پس از عیش و نوش، در باغ گشتی زد که چشمش به نخلستانی خورد و به آن جا رفت و به اتّفاق، کسی را دید که پس از معرّفی، مشخّص شد از دوستان قدیمیش است و اکنون از راه آمده و چون جایی نداشته به این نخلستان پیش او آمده است. غریبه به هامان گفت: «با من بیا به شهر برای تجارت برویم و از سودی که نصیبمان می شود، چیزی را بردار». هامان هم به هوس افتاد و دنبالش به راه افتاد و مقدار زیادی راه را سپردند. هامان به همراهش گفت: «کجامی رویم و تا کی؟» همراه گفت: «راه نما به من راه را نشان داده، خیالت راحت باشد». پس ناچار به آرامی به دنبال او که سریع تر می رفت، حرکت- کرد... تا این که صبح شد و بیش تر از چهارفرسنگ را طی کرده بودند. ناگهان ماهان متوجّه شدکه دوستش نیست. گیج و مات و ناراحت شد و از زیادی خستگی، همان جا خوابید. وقتی بیدارشد، ظهر شده و او هم نمیدانست که کجاست؟! تا شب راه رفـت و از شدّت خستگی و ضعف بر درِ غاری افتاد که در این زمان.
صدای انسانی به گوشش رسید. نگاه کرد دید دو نفرند؛ یکی مرد و دیگری زن. تا چشم مرد بر او افتاد، پیش آمد و احوالش را پرسید. او هم ماجرا را تعریف کرد و مــرد هم در جواب گفت: «این جا سرزمین دیوهاست و آن کسی که تو را به این جا کشیده هم دیویست به نام هایل بیابانی». مرد از ماهان خواست دنبال آن ها بیاید تا او را نجات دهند... هرسه به راه افتادند، امّا ماهان در میانه ی راه بازماند. پس از مدّتی سرگردانی، دوباره و تنها به حرکتش ادامه داد و تمام شب را راه رفت. صبح که شد، خوابید که صدای پای اسبی را شنید. سوار نزد او آمد و به او گفت: «چه شده و این جا چه کار داری؟» پس ماهان داستان را بازگفت و آن سوار به او گفت: «شانس آورده ایی که از دست آن دو دیو رها شده ای. نامشان هیلا(زن) وغیلا(مرد) است. اکنون سوار بر اسب من شو تا تو را به جایی ببرم». سوار بسیارتند و تیز می راند تا آن که کوه ها تمام و به دشتی رسیدند صاف و هموار که پر از دیو و دد بود و او خود را گرفتار در آن جا دید. چند موجودِ هراسناک پیشش آمدند و ماهان خواست فرارکند که متوجّه شد اسب او به اژدهایی مبدّل شده و زمین و آسمان اطرافش را همه، دیو پوشانده بود. او را بسیار آزاردادند تا آن که از شــدّت خستگی و ترس بیهوش بر زمین افتاد... . به هوش که آمد، خود را گرفتار در بیابانی بی سر و ته دید.
و پس از گشتن زیاد راهی را پیداکرد. آن را پیمود تا این که از بیابان عبورکرد و به مکان دیگری رسید که در آن خرابه و در
آن خـرابه، چاه های زیاد و بزرگی بودند و او هم، چون یوسف در چاهی رفت و مدّتی آرمید و پس از استراحت، هنگامی که بیدار شد، چشمش به نوری افتاد. آن را دنبال کرد تا به سوراخی ریز رسید. با انگشت سوراخ را بزرگ تر کرد و به آن طرف نگاه کرد که چشمش به باغی زیبا و بزرگ و پر از میوه افتاد.
به باغ وارد شد که ناگهان داد و فریاد مردی بلندشد و با چوبی به سمت او آمد. او باغبان بود. ماهان ماجرا را برایش بازگفـت و سپس درباره ی بیابان از او پرسید. باغبان جواب داد:
«آن جا سرزمین دیوها و پلیدی هاست، افرادی که نه تنها با انسان کمک نمی کنند، که او را در منجلابی بدتر می اندازند. امّـا
همه ی آن ها در خیال تو بوده، به خاطر ترس و بیمی که داشته ای. بعد گفت: ای پسر من باغ و مال زیادی دارم، امّـا صاحب بچّه ای نیستم. اگر بپذیری و فرزند من شوی، اموالم را به تو می دهم». ماهان هم قبول کرد. پس باغبان، که اکنون دیگر پدر ماهان است، بعد از عهدی که بستند گفت: «من می روم تا برایت خانه و جای استراحتی مهیّاکنم. تو این جا بمان و نه با کسی حرف بزن نه جایی برو. اگر مرا هم دیدی اوّل مطمین شو و بعد دوستی کن. روی آن درخت صندل برو و همان جا بمان». مرد این ها را گفت و رفت و ماهان هم روی درخت رفت و در آن هوای خوش، مشغول خوردن میوه و غذا و شراب شد. در این زمان چشمش به چند دختر زیبارو افتاد که به باغ آمده بودند و عدّه شان هم به هفده می رسید. آن دختران، با رقص و آواز، هم ماهان و هم ماه را در آسمان می فریفتند. ماهان خواست از درخت پایین بیاید که رهنمودهای باغبان یادش افتاد. امّا دختـران دست- بردار نبودند و شروع کردند به رقص و آواز و بعد خوردن بهترین کباب ها و خورش ها و شیرینی ها... .
یکی از دختران که از دیگران سر بود ،گفت: «بر بالای درختی کسیست که هوس با ما بودن را دارد». یکی از آن ها، پای درخت صندل رفت که دل ماهان را به دست آورد و سپس دیگری برای میانجی گری رفت تا آن که ماهان را پایین کشیده و با خود بردند و با هم به خورد و خوراک مشغول شدند. پس از آن که ماهان شراب خورد و مستی کرد، خردش تباه شد -که جوان بود و ایشان را پند پیران چندان به کار ناید- شرم را کنار زد و با هم بستری با یکی پرداخت که بسیار زیبا می نمود. در هــنگام هم آغوشی ناگهان متوجّه شد که دربند دیویست که هر بخـش از بدن مثل حیوانی است گاو و گراز و ... . دیو به ماهان گفت: «چگونه اوّل دل بستی و اکنون می ترسی؟» ماهان نادان بار دگـر فریب خورد و... از هوش رفت... . چون به هوش آمد، دید هر آن چه که در باغ دیده، مثل: گل و حوض آب و میوه و... همگی تبدیل به خار و لجن و کثافت شده اند.
با خود اندیشید و دلیل این اتّفاقات را پرسید. دانست که به خاطر کردار بدش، چنین بر سرش آمده و همه به دید و فکــر و عمل انسان برمی گردد.
ماهان این بار از کرده پشیمان می شود و با پاک دلی و زاری به درگاه رحمت ربوبی روی می آورد و توبه می کند. پس ازخدا استغفار طلبید و راه خیر و درستی در پیش گرفت و دست از گذشته بداشت.
در این زمان مردی را که مانند خودش بود و لباس سبز به تن و چهره ای نورانی بر بدن داشت، دید ماهان از احوال آن مرد جویا شد. او گفت: «من خِضرم و برای نجات تو آمده ام. دستت را به من بده». ماهان این کار را کرد و با او رفت.... که خودش را در آن جایی دید که آن دیو او را با خودش برده بود. سپس از آن خرابه به سوی مصر رفت و دوستانش را دید که عزادار اویند. ماهان همه ی داستان را برایشان بازگفت و پس از آن با همگی به خوبی و درستی رفتار کرد و مردی نیک نام شد».
***
بانو که این داستان را هم تمام کرد، بهرام او را در آغوش کشید و خوابیدند...
*********
فهرست منابع
1- هفت پیکر، نظامی گنجوی.
2- اینترنت (سایت ویکی پدیا).
دبور از زندگی تان به دور
سجّادتال هستم. متولّد63. کارشناس ارشد و دبیر ادبیّات فارسی.