«آن‌گاه، پرچم اسلام را به پرچمدارش «علی» سپرد و گفت: این آخرین سپیده دم زندگی من است 
خدایی جز خدای یگانه نیست. در راهش تلاش کن!»

...
«همهمه‌ای در میان مردم درگرفت و پیامبر ادامه داد: آی مردم، گوش بسپارید! اگر یکی از شما را سخنی ناپسند گفته‌ام 
پیش از آن‌که از میانتان بروم، برخیزد 
و در حضور همگان آن‌را به من بازگرداند 
اگر کسی را به ناحق، ضربتی زده‌ام 
بیاید و با این چوپ مرا قصاص کند!»

...
«شب هنگام 
فرشته ی مرگ، بر درگاه خانه آمد و اجازه ی ورود خواست 
پیامبر رخصت داد 
پیک خدا که داخل شد 
حاضران دیدند که برقی شگفت 
در نگاه پیامبر درخشیدن گرفت 
همانند نوری که روز میلاد در چشم‌هایش داشت. 
«
عزراییل» گفت: ای پیامبر! خدایت تو را به نزد خویش می‌خواند 
پیامبر پاسخ داد: دعوتش را به جان می‌پذیرم و می‌آیم! آن‌گاه لرزشی کوتاه بر شقیقه‌هایش نشست 
و نفسی آرام لب‌هایش را از هم باز کرد 
و «محمّد» جان به جان آفرین سپرد