فایده اسطوره برای روشن کردن تاریخ اجتماعی جوامع کهن وپی بردن به شیوه ی فکر واعتقادات آن ها ، رسم ها و آیین های و منشا آن هاست. می دانیم که اقوام هندوایرانی از دشت های سیبری به ایران وهند کوچ کرده اند واز نگاه نژادی، دینی و زبانی با اقوام اروپایی دارای مشترکاتی بسیارند.یکی از دلایل این امر وجود اساطیری با درون مایه ها و خدایانی با خصوصیاتی روشن است .وجود اسطوره های قهرمانان رویین تن در افسانه های هندوایران واروپا از همین قبیل می باشد.که مشابه آن را در میان افسانه ها واساطیر  دیگرسرزمین های کهن جهان مانند چین ، مصر، میان رودان وژاپن یافت نمی شود .رویین تنی به زبانی ساده یعنی آسیب ناپذیر بودن انسان در برابر پدیدها و عواملی بیرونی  و این با جاودانگی متفاوت است .جاودانگی بمعنای: بی مرگی برای همیشه است که خدایان از آن بهره مند هستند ودر پاره ای از اساطیر انسانها نیز از آن بهره مند می شوند مانند پشوتن فرزند گشتاسب در اساطیر ایران.در واقع رویین تنی مرز میان جاودانگی وفناپذیری است . گویا مردمان کهن مرگ را  تنها ناشی ازعاملی بیرونی می دانستند .برای آن ها که در زمان خود پیوسته در نبردهای قومی وقبیله ای بودن این یک آرزوی بزرگ  بود.  اساطیر هند واروپایی روی هم دارای 6 اسطوره رویین تنی  هستند. که در اساطیر هند 2 اسطوره ،اسکاندیناوی 2، یونان1 ،ایران هم 1 اسطوره را شامل می شوند که به ترتیب به بیان آنها می پردازیم . امید دارم مورد پسند وسودمندی شما خوانندگان ارجمند قرار گرفته و دیدگاه های خود برای ما بیان نمایید.

اساطیر هند

اساطیر هند درهم آمیختگی شگفت انگیزی است از یکتاپرستی وسه گانگی وپرستش خدایان گوناگون. که گاه مظاهر طبیعتند وگاه جای در خیال ومفاهیم ذهنی وخردی دارند. برهمن خدای یکتا هندو درآغازگیتی به سه تجلی برهما(آفریننده)، ویشنو(پاسدار)، شیوا(ویرانگر)نمایان می شود. هرکدام از این خدایان همراه با بانوخدایان خویش سرمنشاء خدایان وسایرپدیده های جهان می شوند.در باره ی ویشنو خدای نگهبان آمده که او بارها به اشکال گوناگون برای یاری انسان ها و خدایان درمی آید که از تجلیات او بنام اوتاره یاد می شود.ویشنو 10 تجلی دارد که در دومورد از آنها برای نبرد با اهریمنانی رویین تن آشکار می شود .سومین اوتاره ویشنو برای  نبرد با  اهریمنی بنام هی رانیا کشه( زرین چشم ) است که برهما(آفریننده) را فریب می دهد وبرهما اورا رویین تن می کند . از آن پس هی رانیاکشه به آزار انسانها وخدایان می پردازد .او وداها را از برهما می رباید وزمین را به جایگاه تاریک خویش در اعماق اقیانوس می کشاند.در آنجا  اوبا طلسم نام خدایان وموجوداتی را می خواهد از آسیب شان درامان باشد را می شمارد وآنها را طلسم میکند اما گراز را فراموش می کند. پس ویشنو خدای نگهبان به هیأت گرازی  بنام ورهه به تناوری 40 مایل ودرازای 4000 مایل با رنگی سیاه وغرشی چون رعد ودندانهای بران در می آید وبه اعماق اقیانوس رفته واهریمن رابا دندانهایش می کشد سپس وداها وزمین را رهایی می بخشدو زمین  دوباره بر سطح اقیانوس شناور می گردد.

امّا برهما به برادر دیگر هی رانیا کشه هم رویین تنی بخشیده بود او که هی رانیا کشیپو (زرین پوش) نام داشت از برهما خواسته بود که نه در روز ونه در شب ، نه توسّط حیوان ونه انسان و نه خدایان، نه درکاخ و نه در بیرون کاخش، کشته نشود. اونیزمانند برادرش پرستش خدایان را ترک گفت وخودرا تنها شایسته پرستش وخدای خواند.ویشنو در چهارمین اوتاره خود به شکل موجودی نیمه انسان ونیمه شیر بنام نارا سینهه متجلی شد .سپس شهریار را سحرگاهان در آستانه درگاه کاخش به آسمان برد واورا میان آسمان وزمین برروی زانوانش گذاشت وبا چنگال هایش تکه تکه کرد .بدینسان شهریار نه در شب ونه در روز، نه بیرون ونه درون کاخ ، بدست موجودی که نه انسان بود ونه حیوان و نه خدا کشته شد.

اساطیر اسکاندیناوی

اساطیر مردمان نروژوسوئد هم مانند سایر اقوام هندو اروپایی سرشار از خدایان گوناگون است در آن ها از خدای خشن وقدرتمند بنام ادین سخن می رود که با همسرش به نام فریگ در کاخش آسگارد برجهان فرمان می راند .اودین  وفریگ صاحب پسری زیبا بنام بالدر می شوند. بالدر  در میان خدایان و هم در میان انسان‌ها محبوب بود. اورا رب النّوع نور، لذّت، پاکی، معصومیت و دوستی می دانستند .

فریگ تمامی گیاهان، فلزات، سموم، بیماری ها، آتش.... را سوگند می دهد تا هرگزآسیبی به بالدر نرسانند. تنها کشمشک نورسته ئی برتنه بلوطی کهن سال  را فراموش می کند.لوکی خدای شر که از محبوبیت بالدر رنج می برد. از راز کشمشک باخبر می شود واز آن نیزه ای کوچک یا دارتی می سازد وهنگامی که خدایان برای سرگرمی به سمت بالدر تیر ونیزه پرتاب می کردند.نیزه را به هودر برادر نابینای بالدر می دهد و با نشان دادن جای بالدر  به هودر، اودارت را می اندازد که به قلب بالدر فرورفته و او را می کشد. خدایان بالدر را همراه با همسرش نانا واسبش در کشتی خودش به نام رینگهورن به آتش می کشند. سپس اودین برای برگرداندن بالدر به جهان زیرین می رود. امّا بالدر از پل میان جهان مردگان و زندگان گذشته بود. فرمانروای مردگان می گوید: تنها زمانی که همه ی زندگان  در مرگ بالدر گریه کنند، او باز می گردد. فریگ از همه باشندگان می خواهد گریه کنند در این هنگام لوکی به شکل پیرزنی بنام توک از گریه برای مرگ بالدر سرباز می زند. بدینسان بالدر در جهان مردگان باقی می ماند.

در اسطوره ای دیگر از دوبرادر بنام رگین و فافنر نام برده می شود که با کشتن پدرشان هرایدمار گنجی نفرین شده را همراه با حلقه ای جادوی با ارث می برند. فافنر بصورت اژدهای در می آید وگنجینه را باخود بدرون غاری می برد . رگین برای تلافی  آهنگری به نام زیگرود را ترغیب می کند که اورا بکشد. زیگرود فرزند اودین است که شمشیری را از پدر به یادگار دارد. زیگرود شمشیر را دوباره می سازد و درسر راه اژدهای چاله ای می کند، سپس بدرون آن رفته و هنگامی که اژدها برای خوردن آب می رود شکمش را می درد  واورا می کشد. درهنگام خوردن دل اژدها شست او می سوزد زیگرود بی اختیار شستش را به دهان می گذارد .با چشیدن خون اژدها ،اوزبان پرندگان را می فهمد واز نیت رگین برای کشتنش آگاه  شده و رگین را می کشد.سپس با راهنمایی پرندگان برای رویین تنی  خودرا در خون اژدها می شوید .امابرگی از شاخساری بر شانه او فرومی افتدو بدینسان کتف او رویین تن نمی شود . زیگفرود گنج اژدهارا همراه با حلقه ای جادوی که شوم بود ومرگ را  برای صاحبش به ارمغان می آورد تصاحب می کند . زیگرود حلقه را به معشوقش ملکه والکیری براین هلد  می دهد .  زیگرود بعد ها  توسط همسرش کینسمن که از راز او باخبرشده است در هنگام شکار از پشت سر با نیزه ای که برکتف آسیب پذیرش زده می شود کشته می شود. اورا درون کشتی اش همراه با گنجینه ی فافنر به آتش می کشند. امّا در آخرین لحظه والکیری خودرا در کشتی در کنار زیگرود می کشد و همراه با او وگنجینه در آتش می سوزد.

اساطیر یونان

 اساطیر وافسانه های یونانی صحنه ی رقابت و نبرد خدایان و انسان هاست .در این نبردها خدایان هم با خود می جنگند هم با انسان های که با خدایان رقابت می کنند و یا که در سر راه  خواسته و هوس هایشان قرارمی گیرند. زئوس خدای خدایان است که با اسارت پدر خود در انتهای زمین به این مقام می رسد. او پرمتئوس را به خاطر این که به انسان ها آتش را داده است به زنجیر می کشد ومحکوم می کند عقابی هر روز جگر اورا بدرد .زئوس شیفته تتیس حوری دریای که یک نمف است می شود. پرمتئوس از زبان مادرش تمیس پیشگو رازی را می داند ودر برابر آزادی اش حاضر می شود آن رابه زئوس  بگوید .اومی گوید: سرنوشت این است که فرزند تتیس از پدرش بزرگتر خواهد شد.پس زئوس و خدایان برای جلوگیری از پیشگویی تتیس را به انسانی فانی بنام پلئوس شاه فتیا در تسالی به همسری دادند و از ازدواج آن ها ائاکید یا همان آشیل  تیز پا زاده شد.تتیس برای جاودان کردن فرزند خود اورا  روزها با خوراک خدایان تدهین می کند وشب ها درآتش  قرار می دهد. اما در شب آخربا مداخله شوهرش که ازکار او پریشان وهراسناک شده کار را ناتمام می گذارد ودل آزرده به دریا باز می گردد  . در روایتی دیگر آمده تتیس آشیل را در رودخانه استیکس که اطراف جهان مردگان هادس جاری است فرو می برد. وبرای آنکه جریان آب بچه را نبرد پاشنه ای پای اودر دستانش می گیرد.برای همین پاشنه پای آشیل رویین تن نمی شود .در نبرد تروا که ازسوی آگاممنون برای بازپس گرفتن هلن همسر منلائوس  که توسط پاریس پسر پریام شاه تروا  فریفته و ربوده شده است آغاز می شود .آشیل هم شرکت می کنند وبا رشادت های خود وکشتن هکتور قهرمان تروا،یونانیان را در آستانه پیروزی قرارمی دهد، امّا پاریس به کمک آپولو خدای موسیقی ،هنر وپیشگویی وتیراندازی ، تیری زهر آلود را بر پاشنه پای او می زند. آشیل با این زخم کشته می شود.تتیس همراه با پریان دریایی برای بردن جسد فرزندش می آید .تتیس  وپریان چنان نوحه سرای می کنند که یونانیان از ترس فرار می کند .پس او جسد را می سوزاند وخاکستر آن را درون کوزه زرین قرار می دهد ودر ساحل دریا دفن می کند. 

اساطیر ایران

اساطیر وافسانه های کهن ایران یادگار روزگارانی کهن است که آریایی ها به صورت دسته های کوچ رو و دامدار  بودند .دراساطیر ایرانی برخلاف  هند و اروپایی نه خدایان فریب می خورند ونه با خود و انسان ها برای هوس ها و شهوت هایشان در نبردند در تمامی آن ها پارسایی ونیکی ستوده می شود وهرگز در آن ها به دروغ گویان و بدکاران هرچند که بارها فدیه دهند و پرستش کنند، موهبتی ارزانی نمی گردد. در آن دوران آریایی ها دارای نظامی قبیله ای بودند وتوسّط  فردی که هم سالار قبیله بود و هم کاهن اداره می شدند. او را کوی می نامیدند . در این دوران زرتشت در کنار رود دائی تی یا همان جیحون(آمودریا) به همپرسگی با خداوند رسید .زرتشت به گسترش دین بهی (زرتشتی ) پرداخت و سرانجام یکی از کوی ها به نام گشتاسب اورا پذیرفت .گشتاسب اسبی داشت سیاه رنگ ، که بسیار مورد توجّه اوبود، امّا اسب بنا به دلیلی نا مشخّص پاها و دستانش را در شکمش جمع کرد و زرتشت با شفای اسب، از شاه، ملکه و اسفندیار(یعنی آفریده ی مقدّس) فرزندبزرگ شاه خواست دین بهی را بپذیرند و دشمنان را سرکوب کنند .اسفندیار که از سوی زرتشت به عنوان حامی دین بهی برگزیده شده بود، رویین تن شد.در شاهنامه به چگونگی رویین‌تن شدن اسفندیار اشاره‌ای نشده است امّا در زراتشت‌نامه نوشته کی کاووس پسر کیخسرو از موبدان اهل ری که بعدها زرتشت بهرام پژدو کتابش را دوباره بازنویسی کرده، آمده است: گشتاسب از زرتشت خواستار بی مرگی ،رویین تنی ،دیدن بهشت ودانایی می شود اما زرتشت از اومی خواهد یکی را انتخاب کند پس شاه دیده بهشت را انتخاب می کند. پس زرتشت شیر ،گل، شراب  واناری را تقدیس می کند باخورانیدن شراب به شاه او را به دیدن بهشت می برد با گل به وزیر جاماسب دانایی وباشیر پشوتن فرزند دوم گشتاسب را نامیرا می کند وبا انار مقدس هم اسفندیار را رویین تن میکند.  درادبیات فولکلوریک (مردمی)آمده است که: زردشت اسفندیار را که نوزادی بیش نبود، در آبی مقدس شست‌وشو داد .که همین سبب رویین‌تنی او گشت و تنها چشمانش که درهنگام فرو رفتن در آب به سبب ترس ازآب بسته شده بود آسیب‌پذیر باقی ماند .با گسترش دین زرتشتی ،برای گسترش دین وبر اثر موارد دیگر میان اسفندیار ورستم سیستانی نبردی آغاز می شود .رستم که از مواجه با شاهزاده رویین تن درمانده شده به راهنمایی سیمرغ از درخت گزی تیر دوشاخه ای می سازد وتیر رادرشراب قرار داده وباآن چشمان اسفندیار را کورمی کند .واین تیر مرگ دین گستر را رقم می زند. اما داستانها و روایت های دینی وکتاب اوستا با آنکه سرشار از ستایش اسفندیار وکارهای اوست.از مرگ وسرانجام سخنی نمی گویند ازنام ونشان رستم وکارهایش هم سخنی نیست .

شاید اسفندیار در شکل نخستین  داستانها هرگز کشته نشده باشد ورستمی هم درمیان نبوده باشد وهمان آنگونه که امروزه گفته می شود رستم قهرمان اسطوره ای اقوام سکایی است. که در دوران اشکانی از پارتیان شکست خورده وبه جنوب شرقی ایران کوچانده شدند . بعد ها آنها افسانه های خودرا با افسانه های ایرانی در هم آمیخته اند . واز این رهگذر رستم وکارهای او ونبردش با اسفندیار ساخته شد.

یا اینکه مرگ اسفندیار را روایت های دینی در سکوتی راز آمیز پوشانده اند. واین سکوت غمناک یا از برای اندوه مرگ شه زاده دین گستر زرتشتی وتلاش برای نشان دادن جاودانگی اوست یا بخاطر شرم ساری ناشی از بیان گفتن اینکه مرگ شه زاده دین پناه زرتشتی  بدست یک مهر آیین سکایی رخ داده است.بی اعتنایی  وسکوت کتاب های دینی زرتشتی به رستم وکارهای او هم ممکن است بخاطر آزردگی از اوبرای کشتن اسفندیار آفریده مقدس اهورامزدا بوده باشد.

پایان سخن

 این 6 اسطوره برای هر کسی که ثانیه های از زندگانیش را به اندیشه در خلوتگاه خود سپری کرده باشد دارای پیامی روشن است . این اساطیر تصویری ست از بیان این حقیقت تلخ ودلسرد ،که انسان را دربرابر تیزپای وتیزچنگی  یوز مرگ ،نه پای گریزست ونه دست ستیز . خواه که جادوگراهریمنی در انتهای تاریک  اقیانوس باشد ویاکه اندیشه وری بی باک که دوراندیشی خودرااز تدبیر مرگ برتر می شمارد .

ازبرای فرزند خدایگان قدرتمند،که قدرت وتوانشان روزگارانی دراز خواب را از چشمان آدمیان می ربود هم خشک برگی فرو ریخته از شاخسار ، بوته ای کوچک رسته بر بیدی کهن یا که تیری تیزپر،پرکشیده از کنگره ایوانی لرزان ،بس است.

شه زاده دینی به پاکی آبان بودن ، هم سرانجام  گریزی از مات شدن دربرابر رخ مرگ ندارد . در تهایت آدمیان را جملگی جز مرگی  مبهم در انتظار نیست .این تلخ کامی را شاید از نحوه زندگانی آدمی باید جستجو کرد .که پیوسته برای دست یابی به مرده ریگ این سرای سپنج در کشاکش نبردهای خونین ، تمامی نوبهاران زندگی خود ودیگران را به خزان می سپارد . ودر خیال خود هم از هر گزندی مرگ بار بدور است .تنها در هنگام  آمدن پیک مرگ است که پی می برد رویین تنی خیالیست خام  ومرگ نزدیک تر وآسان تر از آنچه که اومی اندیشیده به سویش آمده است .آن هنگام می فهمد ارزشمند ترین چیز همین زندگی گذارست. در اودیسه هومر سرود یازدهم هنگامی که اودیسیوس آشیل را درجهان مردگان می بیند به ستایش اوزبان می گشاید واورا خداوندگار مردگان وستایش شده زندگان در تمامی دوران برمی شمارد اما آشیل به تندی پاسخ می دهد:  که ای کاش برده ای زرخرید اما زنده بود.

پایان این نوشتاررا با چهارگانه ای از خیام به سرانجام می رسانیم:

ایدل چو زمانه میکند غمناکت

ناگه برود زتن روان پاکت

برسبزه نشین وخوش بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت


منابع

1- اساطیرهند،1381، ورونیکا ایونس،ترجمه باجلال فرخی،انتشارات اساطیر،چاپ دوم

2- اساطیر اسکاندیناوی،1385،ه.و.آلیس دیویدسون،ترجمه باجلال فرخی،انتشارات اساطیر،چاپ اول

3-اساطیر یونان،1380، جان پینسنت،ترجمه باجلال فرخی،انتشارات اساطیر،چاپ اول

4- فرهنگ اساطیر کلاسیک ( یونان وروم)،1384،گرانت.هیزل ،ترجمه رضا رضایی،نشر ماهی ،چاپ اول

5-اسطوره زندگی زرتشت،1384،ژاله آموزگار-احمد تفضلی،نشر چشمه،چاپ ششم،

6-سرور دانای آسمانها( اسطوره ها وافسانه های ایرانی)،1384،تونی-فیلیپس- کریگان،نشرنی،چاپ اول

7- رباعیات خیام،1375،محمد اسماعیل رضوانی،انتشارات زرین،چاپ اول

8- دانش نامه ی آزاد ویکی  دیا زیر نام بالدر ،اسفندیار