امان از حافظ!!!
زلف آشفته
و خوی کرده و خندان لب و مست یپرهن چاک
و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسـش عربده جوی و
لبش افسوس کنان نیم شب
دوش به بالین من آمد، بنشست
سر فـرا گوش من آورد
به آواز حزین گفت:
ای عاشق دیرینه ی من، خوابت هست؟
عاشقی را که چنین
باده ی شبگیـر دهند کافـر
عشق بودگر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان
خـرده مگیر که
ندادند جـز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به
پیمانه ی ما، نوشیدیم اگر از
خمر بهشت است وگر باده ی مست
خنده ی جام می و زلف گره گیـر نگار
ای بسا توبه که چون توبه ی حـافظ بشکست
سجّادتال هستم. متولّد63. کارشناس ارشد و دبیر ادبیّات فارسی.