زنگ انشا
چرا پس بچّه ها آرام و خاموشند؟
صدای من سکوت خسته را در خویش می کوبد:
«بیا هرمز، بخوان انشای مادر را».
و یکباره کلاس از نرمش خود دست می دارد
و هرمز با صدای خسته اش آرام می خواند:
«برای مادرم من هدیه ای دارم
دلی بی تاب، امّا گرم
برای مادر بیچاره ام کز خانه ی ما رفت».
و ناگه بغض در راه گلویش بغمه می گردد
و شاگردان همه در خویش می لولند
یکی آرام می نالد که:
«هرمز مادرش مرده... .»
و آن گه سیل اشک از دیدگانش راه می گیرد
و بر چشمان این امیدهای دور
سرشکی گرم می غلتد
و هرمز هم چنان با لرزشی محسوس می خواند
«برای مادرم من هدیه ای دارم
دلی بی تاب، امّا گرم»
و من هم در درون خویش، بی آرام می گریم
«کلاس درس انشا، درس سختی نیست؟»
مسعود محمودی(شباهنگ)
***
نبشــــتن ز گفتن مهم تر شـــــــناس
به گاه نبشــــتن به جاي آر هــــــوش
سخن با قلم چون قلـــم راســـــت دار
به نيك و به بد در سخن سخت كوش
دو نوك قلم را مدان جــز دو چـــــيز
يكي صرف زهــر و يكي محـض نوش
تو از نوش او زندگاني ســـــــــــــتان
ز زهرش مكن جان شيرين به جوش
به گفتن تو را گر خـــــــــطايي فتد
زبربط فــزونتــــــــــــــــــــند گوش
و گر در نبشتن خـــــــــــطايي كني
سرت چون قلم دور مــــــاند ز دوش
سجّادتال هستم. متولّد63. کارشناس ارشد و دبیر ادبیّات فارسی.