آورده اند که...
چشم مظلومان داری و روی ظالمان:
زنی چشمانی به غایت خوب و خوش داشت. روزی از دست شوهر شکایت به قاضی برد. قاضی زن باره بود، از چشم های او خوشش آمد. طمع در او بست و طرف او گرفت. شوهر دریافت چادر از سرش در کشید. قاضی رویش بدید و سخت متنفّر شد و گفت: برخیز ای زنک! که چشم مظلومان داری و روی ظالمان.
از: عبید زاکانی
جایز نباشد که قبا تنگ تر گردد:
خیاطی برای ترکی فبا می برید ترک می پنداشت که خیاط نمی تواند پارچه قماش بدزدد. ناگاه تیزی بداد ترک را خنده بگرفت و به پشت افتاد. خیاط کار خود بکرد ترک برخاست و گفت: ای استاد درزی تیزی دیگر ده گفت: جائز نباشد که قبا تنگ تر گردد .
از: عبید زاکانی
حلال حلالش به آسمان رفت:
مادر پیر از فرزند که راهزنی و عیاری پیشه داشت درخواست که برای او کفنی از مال حلال آماده کند. پسر طالب علمی را در بیابان بدید دستار او بربود و گفت: این را بر من حلال کن و او امتناع می ورزید. راهزن چوبدستی برکشید و مرد را به زدن گرفت و سپس هر چند فریاد می کرد: حلال کردم دست بازنمی داشت. سرانجام دزدان دیگر میانگی کردند و او را رها ساختند. دزد دستار به مادر آورد. مادر از چگونگی حلیت دستار پرسید. گفت: آن قدر زدم که حلال حلالش به آسمان رفت.
از: علی اکبر دهخدا
چون نخواهم داد، همین قدر بهانه بس است:
یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم، امّا سیاهست. گفت: مگر اسب سیاه را سوار نتوان شد؟ گفت: چون نخواهم داد، همین قدر بهانه بس است.
از: عبید زاکانی
سجّادتال هستم. متولّد63. کارشناس ارشد و دبیر ادبیّات فارسی.