چند شعر از دوستم صابر دارابی
زندگی برای همه به طریقی می گذرد
امّا زندگی من ایستاده است
پشت در، همراه خواهرش
+++
چگونه تو را از دست رفته بپندارم؟!
وقتی از درون من دست هایم را می گیری
اشک هایم را پاک می کنی
و طرحی از لبخند مردانه ات بر لبم نقش می بندد
+++
سال هاست هر صبح به او صبح بخیر می گویم
دو فنجان چای می ریزم
و برایش از آرزوهایم حرف می زنم...
ولی او نه به من صبح بخیر می گوید
نه چای می نوشد
امّا شاید به حرف هایم گوش می دهد
سال هاست یک قاب عکس تمام زندگی ام شده است...
+++
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۱۸ ساعت 1:13 توسط سجّاد تال
|
سجّادتال هستم. متولّد63. کارشناس ارشد و دبیر ادبیّات فارسی.